تبليغاتX
عاشقانه هایم برای تو
عشق عاشق با ندیدن کم نمی شه

این کیست گشوده خوشتر از صبح پیشانی بی کرانه در من

وین چیست که می زند پر و بال همراه غم شبانه در من

از شوق کدام گل شکفته است این باغ پر از جوانه در من

وز شور کدام باده افتد این گریه ی بی بهانه در من

جادوی کدام نغمه ساز است افروخته این ترانه در من

فریاد هزار بلبل مست پیوسته کشد زبانه در من

ای همره جاودانه بیدار چون جوش شرابخانه در من‌

تنها تو بخواه تا بماند این آتش جاودانه در من

تنها تو بخواه .... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 16:38  توسط مریم و همکارش  | 

آتش بگیر تا بدانی چه می کشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 20:36  توسط مریم و همکارش 

تو را به نبودنم دعوت می کنم  

                            که تو به من دنیا دادی

                                            و من به تو خاطره ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:14  توسط مریم و همکارش  | 

با تو ايمنم و با تو سرشارم از هر چه زيباييست پناهم باش تا سنگيني غربت از شانه هايم فرو ريزد و ملال تنهايي از چشمهايم... تو براي من اولين و آخريني بي تو تمام لحظه هايم باراني است... آري تو مي داني که خانه ي عشق کجاست و من... و من تو را در بطن تپش هاي قلبم شناختم و در پهن تنهايي خويش کلبه اي ساختم از پاکي... تا عمري در زير سايه مژگانت بيارامم اما افسوس... شانه هايت را براي گريه کردن نه... براي تکيه کردن دوست دارم بي تو بودن را براي با تو بودن نه...بي تو بودن را اصلا دوست ندارم بيا تا همديگر را براي با هم بودن احساس کنيم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 9:14  توسط مریم و همکارش  | 

كاش فقط يكبار مي خواندي نانوشته هايم را ................

............................................................................

............................................................................

............................................................................

............................................................................

............................................................................

............................................................................

مي دانستم باز هم همان حكايت هميشگي................

هميشه دست خطم ناخواناست................................

يا شايد حرفهاي دلم ...............................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:42  توسط مریم و همکارش  | 

دیشب، یکهو، بدون هیچ مقدمه ای، دلم برای مادر بزرگم، با تمام نصیحت ها و گهگاه غر زدن هایش، اخم کردن هایش، به زبان خودش حرف زدن هایش... تنگ شد... تنگ تر از لباس های نوزادی ام که حالا فقط انگشت هایم از توی آستینش رد می شوند...

هر کس به اینجا سری زد برایش تنها یک صلوات بفرستد... روحش بلندش شاد...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 12:33  توسط مریم و همکارش  | 

به نام بخشنده بزرگ
یاور بر حق
به نام خداوند ایثار و انصاف

1- چند شب پیش بعد از مدتها، یکی از سخنرانی های «دکتر الهه ای قمشه ای» رو از تلوزیون دیدم. چقدر پیر شده بود.

2- در مرور خاطرات غبار گرفته پشت پنجره برخوردم به این ترانه :

خارم اگر از خواری              خـارم تـو مـپـنـداری
دانـم کـه مـرا بـا گـل              یک جا تو نگه داری
گل را تو به آن گویی             کـز عشـق معـطر شد
آن گل که فقط گل بود             در حـادثـه پـرپـر شد
ســودای تـو را دارم              من از دل و از جانـم
گفـتـنـد که پـیـدا شـو              دیــدنـد کـه پـنـهــانــم
گـفـتـنـد که پـیـدا کن              خود را و تو را با هم
گـفـتـند که پیدا هست              در هــر نــفــس آدم
پـیداست و من پنهان            من در تن و اودر جان
یک آن نظری کردم               بر خود گذری کـردم
دیدم که نه در دوری              نـزدیکـتر از نـوری
در راه عـبور از تـو            من این همه دوراز تو
یک عمـر نیـانـدیـشم              هـیـهـات تـو در پـیشم
چشم است که بینا نیست         در عشق که اینها نیست

نم اشکی چشمم را تر کرد...

3- «جعفر بزرگی» درگذشت. «رضا رشید پور» یک بار دیگر یتیم شد. خدایش بیامرزد.

4- دلم این روزها همه اش تنگ است...

5- دلم برای خودم، برای خدایم، تنگ است...

6- به اینجا هم سری بزنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:29  توسط مریم و همکارش  | 

 قطار امروزم رسید٬ اما پیاده نشدی

من موندم و سوت قطار٬ چه انتظار بیخودی

سوتِ قطار بهم می گه ٬تو دیگه هرگز نمی یای

من بیخودی منتظرم ٬ تو اصلا عاشق نمی خوای

مسافرم! تو نمی یای ٬ من که اینو خوب می دونم

اما به احترام عشق ٬ چشم انتظارت می مونم

شاید ندونی که دلم چه بی قراری می کنه

به این و اون می گه می یای ٬ آبروداری می کنه

من اگه دوست نداشتمت ٬ منتظرت نمی شدم

همش به فکرت نبودم٬ کمی بودم فکر خودم

مسافرم!...

مگه من عاشق نبودم٬ مگه تو نشناختی منو؟

شاید سفر بهونه بود ٬ شاید دور انداختی منو

ایستگاه منو خوب می شناسه ٬ همدم دلتنگیامه

حس می کنم که این روزا ٬ فقط اونه چش به رامه

مسافرم! تو نمی یای...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:36  توسط مریم و همکارش  | 

 

خسته شدم از زندگی٬ خسته شدم از روزگار

خسته شدم از شب و روز٬ از سرنوشت بی بهار

خسته شدم از همه چیز٬ خسته شدم از همه کس

خسته شدم از آسمون٬ خسته شدم از این قفس

خسته شدم از آدما٬ از آدمای بی وفا

خسته از این همه فریب٬ خسته از این همه ریا

هر کی بهت می گه سلام٬یه نقشه ای واست داره

ریسمون دوستی به خدا٬طنابِ محکمِ داره

هر کی بهت می گه سلام٬ می خواد که خنجر بزنه

مث درخت روی تنت٬ یه یادگاری بِکنه

دنیای بی وفاییه٬ دیگه وفا نمی بینی

همه باهات غریبه ان٬ یه آشنا نمی بینی

اینجا همه برادرات٬ واسه تو چاله می کنن

تو روت واسه تو جون می دن٬ پشت سرت حرف می زنن

آینه ها کدر شدن٬ خوبی دیگه قصه شده

فایده نداره همدلی٬ این روزا دشمنی مُده

کوله بارت رو خوب ببند٬برو به یه جای دیگه

برو یه سرزمین دور٬ برو یه دنیای دیگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:58  توسط مریم و همکارش 

عمو مجیدم :
«صبر» همان چیزی ست که همیشه سفارشم کردی بدان. صبوری کن عزیز. در غمت شریکم بدان. دوستت دارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:41  توسط مریم و همکارش  |