این کیست گشوده خوشتر از صبح پیشانی بی کرانه در من
وین چیست که می زند پر و بال همراه غم شبانه در من
از شوق کدام گل شکفته است این باغ پر از جوانه در من
وز شور کدام باده افتد این گریه ی بی بهانه در من
جادوی کدام نغمه ساز است افروخته این ترانه در من
فریاد هزار بلبل مست پیوسته کشد زبانه در من
ای همره جاودانه بیدار چون جوش شرابخانه در من
تنها تو بخواه تا بماند این آتش جاودانه در من
تنها تو بخواه ....
آتش بگیر تا بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود
که تو به من دنیا دادی
و من به تو خاطره ...
............................................................................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
............................................................................
مي دانستم باز هم همان حكايت هميشگي................
هميشه دست خطم ناخواناست................................
يا شايد حرفهاي دلم ...............................................
دیشب، یکهو، بدون هیچ مقدمه ای، دلم برای مادر بزرگم، با تمام نصیحت ها و گهگاه غر زدن هایش، اخم کردن هایش، به زبان خودش حرف زدن هایش... تنگ شد... تنگ تر از لباس های نوزادی ام که حالا فقط انگشت هایم از توی آستینش رد می شوند...
هر کس به اینجا سری زد برایش تنها یک صلوات بفرستد... روحش بلندش شاد...
به نام بخشنده بزرگ
یاور بر حق
به نام خداوند ایثار و انصاف
1- چند شب پیش بعد از مدتها، یکی از سخنرانی های «دکتر الهه ای قمشه ای» رو از تلوزیون دیدم. چقدر پیر شده بود.
2- در مرور خاطرات غبار گرفته پشت پنجره برخوردم به این ترانه :
خارم اگر از خواری خـارم تـو مـپـنـداری
دانـم کـه مـرا بـا گـل یک جا تو نگه داری
گل را تو به آن گویی کـز عشـق معـطر شد
آن گل که فقط گل بود در حـادثـه پـرپـر شد
ســودای تـو را دارم من از دل و از جانـم
گفـتـنـد که پـیـدا شـو دیــدنـد کـه پـنـهــانــم
گـفـتـنـد که پـیـدا کن خود را و تو را با هم
گـفـتـند که پیدا هست در هــر نــفــس آدم
پـیداست و من پنهان من در تن و اودر جان
یک آن نظری کردم بر خود گذری کـردم
دیدم که نه در دوری نـزدیکـتر از نـوری
در راه عـبور از تـو من این همه دوراز تو
یک عمـر نیـانـدیـشم هـیـهـات تـو در پـیشم
چشم است که بینا نیست در عشق که اینها نیست
نم اشکی چشمم را تر کرد...
3- «جعفر بزرگی» درگذشت. «رضا رشید پور» یک بار دیگر یتیم شد. خدایش بیامرزد.
4- دلم این روزها همه اش تنگ است...
5- دلم برای خودم، برای خدایم، تنگ است...
6- به اینجا هم سری بزنید.
قطار امروزم رسید٬ اما پیاده نشدی
من موندم و سوت قطار٬ چه انتظار بیخودی
سوتِ قطار بهم می گه ٬تو دیگه هرگز نمی یای
من بیخودی منتظرم ٬ تو اصلا عاشق نمی خوای
مسافرم! تو نمی یای ٬ من که اینو خوب می دونم
اما به احترام عشق ٬ چشم انتظارت می مونم
شاید ندونی که دلم چه بی قراری می کنه
به این و اون می گه می یای ٬ آبروداری می کنه
من اگه دوست نداشتمت ٬ منتظرت نمی شدم
همش به فکرت نبودم٬ کمی بودم فکر خودم
مسافرم!...
مگه من عاشق نبودم٬ مگه تو نشناختی منو؟
شاید سفر بهونه بود ٬ شاید دور انداختی منو
ایستگاه منو خوب می شناسه ٬ همدم دلتنگیامه
حس می کنم که این روزا ٬ فقط اونه چش به رامه
مسافرم! تو نمی یای...
خسته شدم از زندگی٬ خسته شدم از روزگار
خسته شدم از شب و روز٬ از سرنوشت بی بهار
خسته شدم از همه چیز٬ خسته شدم از همه کس
خسته شدم از آسمون٬ خسته شدم از این قفس
خسته شدم از آدما٬ از آدمای بی وفا
خسته از این همه فریب٬ خسته از این همه ریا
هر کی بهت می گه سلام٬یه نقشه ای واست داره
ریسمون دوستی به خدا٬طنابِ محکمِ داره
هر کی بهت می گه سلام٬ می خواد که خنجر بزنه
مث درخت روی تنت٬ یه یادگاری بِکنه
دنیای بی وفاییه٬ دیگه وفا نمی بینی
همه باهات غریبه ان٬ یه آشنا نمی بینی
اینجا همه برادرات٬ واسه تو چاله می کنن
تو روت واسه تو جون می دن٬ پشت سرت حرف می زنن
آینه ها کدر شدن٬ خوبی دیگه قصه شده
فایده نداره همدلی٬ این روزا دشمنی مُده
کوله بارت رو خوب ببند٬برو به یه جای دیگه
برو یه سرزمین دور٬ برو یه دنیای دیگه